سرنشین کشتی نجات

 

گویند خلایق که به دیوانه حرج نیست

 

من گشـتم و دیـوانه تـوکلـت علـی الـله

 

* دهانش را گرفت زير شير آب و راه افتاد. به خيال خودش آن را آب مي‌کشيد تا

نجس نباشد؛ و رفت مثل چند شب گذشته، مثل محرّم هر سال ...


 

* مشهور بود به قُلدري و لااُبالي‌گري. هيکل قوي و بااُبهتي داشت. هرجا مي‌رفت، آنجا

 را به هم مي‌ريخت. مأمورهاي کلانتري هم از او مي‌ترسيدند، چه رسد به مردم عادي.

از در که وارد شد، همه‌ي نگاه‌ها او را دنبال کردند، تا جايي براي نشستن پيدا کرد.

در گوشه‌ي مجلس، حلقه‌اي ساخته شده که ظاهراً در مورد او حرف مي‌زدند.


 

* هنوز خيلي از آمدنش نمي‌گذشت که جواني از حلقه خارج شد و رفت سراغش

 با لبخند، جوان را تحويل گرفت ... چند لحظه بعد، صورتش سرخ شده بود و با تعجب

نگاه مي‌کرد. نتوانست حرفي بزند. فقط شنيده‌هايش را مرور کرد: «مسئول هيأت

 مي‌خواهد تو بروي بيرون. از فردا شب هم حق نداري بيايي اين‌جا ... »


 

* مجلس ساکت شد. همه مي‌ترسيدند دعوا شود. اما او آرام، در ميان سياهي‌ها

گم شد و رفت خانه‌اش. به خودش اجازه نداد به خادم امام حسين(ع)بي‌احترامي کند.

 موقع خواب فکر مي‌کرد از فردا به کدام روضه برود؟!


 

 


* شروع کرد به در زدن. صداي نفس‌هايش را مي‌شد از پشت در هم شنيد.


 

در را باز کرد. همان مردي بود که ديشب گفته بود او را از روضه بيرون کنند.


 

نگاهش کرد. نمي‌توانست تحويلش بگيرد. اما مرد، جثه‌ي قوي او را در آغوش گرفته

 بود و مدام مي‌بوسيدش: «خواهش مي‌کنم، التماس مي‌کنم، امشب حتماً بيا جلسه.

 حرف‌هاي ديشب را فراموش کن ... خواهش مي‌کنم رسول».


 

مي‌خواست برود که رسول نگذاشت: «تا نگي چي شده، اجازه نمي‌دم يه قدم برداري».


 

صدايش مي‌لرزيد. نمي‌دانست بگويد يا نه. شايد رسول معني حرف‌هايش را نمي‌فهميد.

 اما گفت: «ديشب خواب ديدم رفته‌ام صحراي کربلا. خيمه‌هاي امام حسين(ع) يک

 طرف بود و لشکر يزيد طرف ديگر. خواستم بروم سراغ خيمه‌هاي آقا. ديدم سگي

 نگهبان خيمه‌هاست. اجازه نمي‌داد غريبه‌ها نزديک شوند.


 

خواستم بروم جلو، نگذاشت. با سگ درگير شدم. يک‌دفعه ... متوجه شدم ...سر

 و صورت آن سگ ... رسول! تو پاسبان خيمه‌ها بودي!»


 

زانوهايش تا شد. «راست بگو، من! واقعاً من نگهبان خيمه‌هاي آقا بودم؟! خودشان

 مرا به سگي قبول کرده‌اند؟! ... »


 

ديگر شب نبود، ماه رمضان هم نبود، اما آن صبح باصفا، شب قدر رسول شد.


 

* پنجم اسفند 1284 هـ.ش، وقتي مشهدي جعفر و آسيه، ساکن محله‌ي «خيابان»

تبريز بودند، خدا به آنها پسري داد که اسمش را گذاشتند «رسول».


 

رسول دادخواه. آسيه‌ي مهربان و آرام، رسول را در جلسه‌هاي روضه امام حسين(ع)

شير داد و بزرگ کرد. بازي‌هاي روزگار، او را در راهي انداخت که 52 ساله بود که مجبور

 شد تبريز را ترک کند و برود تهران.


 

با همه بدي‌هايش، يک خوبي بزرگ داشت و آن هم محبت امام حسين(ع) بود.

 بالاخره محبت حسين(ع) او را عاقبت به خير کرد.


 

* تازه با «حاج محمد سنقري» دوست شده بود. گفت برويم نماز؟! حاج محمد با

ناراحتي جواب   داد: «من خجالت مي‌کشم با تو بيايم مسجد. چرا مثل بقيه يک‌جا

 نمازت را نمي‌خواني و مدام جايت را عوض مي‌کني؟»


 

ـ حاج رسول گفت: «حق با توست. اما خبر نداري، توي اين شهر جاي گناهي نبوده

که من در آن‌جا پا نگذاشته باشم. حالا بايد در عوض، توي همه‌جاي اين مسجدها،

 نماز بخوانم تا ان‌شاء‌ا... آن کثافت‌ها را از بين ببرد.»


 

* از هر مسجدي که رد مي‌شد، اگر در آن باز بود، مي‌رفت داخل و دو رکعت نماز

 تحيّت مي‌خواند. به هر خانه‌اي هم که مي‌رفت، اگر مي‌شد، اول دو رکعت نماز

مي‌خواند. مي‌گفت: «روز قيامت، همه‌ي اين مسجدها و مکان‌ها، شهادت خواهند

 داد که من در آن‌ها نماز خوانده‌ام.»


 

* شب‌هاي جمعه، فقرا دور مغازه‌اش جمع مي‌شدند و او، به همه آن‌ها کمک

 مي‌کرد. هميشه در جيب‌هايش پول مي‌گذاشت تا اگر به فقيري رسيد، بتواند کمکي کند.


 

* امکان نداشت يک روز ناهارش را تنها بخورد. هميشه، در جيب‌هايش پول مي‌گذاشت

 تا اگر به فقيري رسيد، بتواند کمکي کند.


 

* امکان نداشت يک روز ناهارش را تنها بخورد. هميشه، ده بيست نفر در حجره‌اش

 جمع مي‌شدند و با او غذا مي‌خوردند.


 

دو خصوصيت خوب داشت، يکي سخاوت، اهل نماز بودن.


 

* «به شما سفارش مي‌کنم، به جلسه‌ها و هيأت‌هاي غريبه، زياد برويد. در

 جلسه‌هاي غير‌آشناها، نه آنها شما را مي‌شناسند، نه شما آنهارا. به همين خاطر،

اخلاص و حضور قلب، خيلي بيشتر خواهد بود.»


 

* در مسير راهش، به هر هيأت و جلسه روضه‌اي بر مي‌خورد، مي‌رفت، چند لحظه‌اي

مي‌نشست. کمي گريه مي‌کرد و بعد به راهش ادامه مي‌داد.


 

* حاجي! چرا مقيد شده‌اي روزهاي عيد نوروز کربلا باشي؟


 

قطره‌هاي اشک در چشم‌هايش شنا مي‌کردند که گفت: «من در طول سال، رويم

سياه مي‌شود. به اين اميد و آرزو، هميشه در انتهاي سال به نزد آقا مي‌روم تا

 ان‌شاء‌ا... همه‌ي اين روسياهي‌هاي سال، پاک شود.»


 

* دو سه ساعت مانده بود به افطار. مسجد آذربايجاني‌هاي بازار تهران پُر بود از

 روزه‌دارهاي ماه خدا. «حاج‌شيخ علي‌اکبر ترک» هر روز تا نزديکي‌هاي مغرب مي‌رفت

منبر. بعد از افطار و نماز، مردم مي‌رفتند خانه‌هايشان.


 

آن شب، حاج شيخ حديثي گفت: درباره‌ي قيامت، جهنم و جهنمي‌ها.


 

«... اي مردم! در روز قيامت يک انسان‌ها و آدم‌هاي ظاهرالصلاحي، به جهنم خواهند

 رفت که باور‌کردني نيست. بسياري از آدم‌هايي که پنداشته مي‌شود مؤمن و بهشتي

 باشند، به جهنم افکنده خواهند شد. به همين دليل خداي سبحان، لطف مي‌فرمايد

 و جهنم را از چشم‌هاي بهشتي‌ها، پنهان و پوشيده مي‌دارد تا آبروي اين دسته از

جهنمي‌ها حفظ شود ...».

 


 

صدايي آشنا، سکوت مجلس را شکست. رسول ترک بود.


 

«آقا ميرزا! اين طوري است که شما مي‌گويي، و همه‌ي ما را بخواهند ببرند جهنم،

 پس آن روز قمبر بني‌هاشم(ع) کجاست؟ بلند بلند گريه مي‌کرد و مي‌گفت:

 «با وجود شفيعي چون حضرت عباس(ع) چه‌طور ممکن است شيعه‌ها و گريه‌کن‌هاي

 حسين(ع) را ببرند جهنم.» صداي ضجه، در مسجد پيچيده بود. غروب آمد، اما گريه

هنوز نرفته بود ... چهار ساعت بعد از مغرب، تازه مجلس کمي آرام شد و شروع کردند

 به افطاري دادن.


 

* پيرمردهاي هيأتي قديمي تهران مي‌گويند: «بعد از او، هنوز نظيرش نيامده است.

عاشورا و تاسوعاها، خيلي‌ها، فقط براي تماشاي دسته‌ي رسول تُرک مي‌آمدند بازار،

گاهي تا ساعت چهار بعد از ظهر منتظر مي‌مانند تا عزاداري‌هاي او را تماشا کنند.

 وقتي از خود بي‌خود مي‌شد، ناله مي‌کرد: گويند خلايق که به ديوانه قلم نيست /

من گشتم و ديوانه، توکلت علي‌ا...


 

«حاج‌حسين فرشي» نگاهي به قبر انداخت و گفت: «نمي‌خواهم. اين قبر زير ناودان

است. مادرم را اين‌جا دفن نمي‌کنم.»


 

هرچه کردند و گفتند، راضي نشد. بالاخره قبر ديگري کندند.


 

حاج رسول ساکت و آرام ـ مثل هميشه ـ خيره شده بود به قبر. خيلي‌ها فهميدند

 حالش عوض شده است. زير لب مدام مي‌گفت: «لا اله الا ا...».


 

کاري به حرف‌هاي ديگران نداشت و نگاهش فقط به آن قبر بود. آن روز کسي متوجه

 اين حساسيت نشد. ولي بعد، وقتي جنازه‌ي حاج رسول را در همان قبر گذاشتند،

خيلي چيزها معلوم شد.


 

* پاييز بود که خانه‌ي حاج رسول از مهمانان پُر و خالي مي‌شد. براي عيادتش مي‌آمدند.

 يکي از رفقايش پرسيد: «چطوري؟» و او گفت: «الحمدلله .... فقط از خدا مي‌خواهم که

 مرگ را بر من مبارک کند.»


 

ـ «چه وقت مرگ مبارک است؟»


 

ـ «وقتي قبل از اين که حضرت عزرائيل تشريف بياورند، مولايم حسين(ع) بر سر بالينم

 حاضر باشد.»


 

* شب جمعه / 15 رجب / 9 دي 1339 تهران در سکوت فرو مي‌رفت و خانه‌ي رسول ترک،

 خلوت و خاموش بود.


 

حاج رسول، به حاج اکبر ناظم که کنار بسترش نشسته بود، به لهجه‌ ترکي مي‌گفت:

 «قبرستان منتظر من است و من منتظر آقايم هستم.»


 

يک لحظه صدايش بلند شد. پرشور و اشتياق مي‌گفت: «آقام گلدي، آقام گلدي»

«آقايم آمد، آقايم آمد ...»


 

و لحظه‌اي بعد، رسول تُرک، در آغوش اربابش بود.


 

* خيلي‌ها آن‌طور که بايد، به ملاقاتش نرفتند. يک روز به حاج حسين فرشي گفت:

 من مي‌ترسم شماها جنازه‌ي مرا غريبانه و بي سر و صدا تشييع کنيد. مي‌ترسم

خداي نکرده هم‌مرام‌ها و رفقاي دوره‌ي قديم، در پيش خودشان به ارباب من طعنه

بزنند که رسول به سوي امام حسين(ع) رفت. حالا ببين جنازه‌اش را چه غريبانه

 خاک مي‌کنند.


 

روز تشييع، مردمي که نمي‌دانستند چه کسي از دنيا رفته، مدام مي‌پرسيدند

 کدام مجتهدي فوت کرده‌؟!


 

حاج حسين، گريه مي‌کرد و مي‌گفت: «حاج رسول! ببين اربابت حسين(ع)عجب

 تشييعي براي تو به راه انداخته!»


 

بعد از تشييع تهران، جنازه را آوردند قم. دور حرم خانم طواف دادند و بردند به

قبرستان نو و در همان قبري که چند روز قبل او را خيره کرده بود، به خاک سپردند.